گنجور

 
جامی
 

دانی که چیست بر رخم این اشک لاله گون

عشقت چکاند از دل من قطره های خون

خون دلم ز آتش توست آمده به جوش

آتش چو تیز گشت ز سر می رود برون

آتش ز آب کشته شود وین عجب کز اشک

هر لحظه زنده تر شودم آتش درون

چشم من از خیال لبت اشکریز هست

پر می صراحیی که فتاده ست سرنگون

هم آدمی فریفته توست هو پری

زین لعل پر فسانه وزین چشم پر فسون

گر عاجزم به دست رقیب تو دور نیست

شیر فلک سگان درت را بود زبون

جامی نظر به عارض و خط تو دوخته ست

کز آب و سبزه نور بصر می شود فزون