گنجور

 
جامی
 

خنده ای زد لب تو بر من گریان که مپرس

شاکرم از لب خندان تو چندان که مپرس

یاد آن روز که سر دهنت پرسیدم

لب گرفتی ز سر ناز به دندان که مپرس

روزی از بیم کسان زیر لبم پرسیدی

یافتم ذوقی ازان پرسش پنهان که مپرس

سر خوبانی و سامان جهان آشوبان

بی تو زانسان شده ام بی سر و سامان که مپرس

بامدادان که به گردن فکنی خلعت ناز

فتنه ها برزندت سر ز گریبان که مپرس

چه غم از ضربت چوگان ملامت که بود

با خودم حالی ازان گوی زنخدان که مپرس

بی تو جامی چو تنی مانده ز جان است جدا

از تن خویش که می گویدت ای جان که مپرس