گنجور

 
جامی
 

ندارم دریغ از غمت هیچ چیز

که مهمان ناخوانده باشد عزیز

اگر بستیت کلک شاپور نقش

شدی خسروت بنده، شیرین کنیز

پی قیمت چون تو سیمینبری

بود گنج زر کمتر از یک پشیز

بود مزرع همت عاشقان

برون از حساب جریب و قفیز

دلا خواهی از عاشقی بر خوری

بشوی از همه دست وز خویش نیز

به سیل فنا ده همه رخت و پخت

به موج بلاکش همه چیز و میز

ببر جامی از چرپ و شیرین دهر

چو طفلان مکن میل جوز و مویز

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.