گنجور

شمارهٔ ۱۱۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

پریوشی که به رخ رسم دلبری داند

سگ خودم شمرد و آدمیگری داند

نهان ز چشم کسان گفتمش به سوی من آی

به خنده گفت که این شیوه را پری داند

چو دم ز بندگی او زنم ز آتش غم

گدازشم دهد و بنده پروری داند

رعایت حق صحبت کسی تواند کرد

که عیبنا کی یاران هنروری داند

ز سیم عارض او دور عاشق مفلس

که کرده رخ چو زر آن را ز بی زری داند

به تاج دولت عشق آن گدا سرافرازد

که دولتی که نه عشق است سرسری داند

غزل به وصف بتان عادت است جامی را

اگرچه قاعده مدح گستری داند



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify