گنجور

 
جامی

هر نازنین که بینم جولان کنان به راهی

آهی ز دل برآرم بر یاد کج کلاهی

چون آن دو هفته مه را همچون مه دو هفته

هر هفته دید نتوان قانع شدم به ماهی

تسکین چگونه یابد شوقم که در گذرها

از دور بینم او را وان نیز گاه گاهی

از خاک سربرآرم گر بگذرد به خاکم

زانسان که روید از گل در پای گیاهی

زین ره گذشت گویی آن غمزه زن که هر سو

در خون و خاک غلطان افتاده بی گناهی

صد حرف غم نوشتم در دل چو نامه وان را

خواهم فکند سویش همراه تیر آهی

جامی فکن به خواری خود را به خاک کویش

باشد به چشم رحمت سویت کند نگاهی