گنجور

شمارهٔ ۸۰۳

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

زینسان که خو گرفت دلم با وصال تو

وای من آن زمان که نبینم جمال تو

مردم ز فرقت تو کجا رفت آنکه من

هر لحظه دیدمی رخ فرخنده فال تو

بینم جهان به روی تو روی تو گوییا

چشم من است و مردمک چشم خال تو

شد سایه ها ز پرتو روی تو جمله نور

ای آفتاب حسن مبادا زوال تو

تا رفته ای چو خواب خوش از چشم اشکبار

حقا که نیست در نظرم جز خیال تو

دارم سری نهاده به راهت که مست ناز

ناگاه دررسی و شود پایمال تو

جامی چه حاجت است به گفتن چو زد رقم

بر لوح چهره کلک مژه وصف حال تو



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور رومیزی