گنجور

شمارهٔ ۷۳۵

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

ز درد تا شده چشمت چو اشک ما گلگون

نشسته اند ازین درد مردمان در خون

نه درد چشم ز گردون رسید چشم تو را

مرا رسید ز درد تو ناله بر گردون

مرا تو چشمی و درد تو درد چشم من است

گرفت چشم مرا درد چو ننالم چون

ز درد اهل نظر پیش ازینت آنچه به گوش

رسیده بود بدیدی به چشم خویش اکنون

اگر تو خون نکنی کم به درد چشم ای کاش

که دمبدم نکند غمزه تو خون افزون

هزار چشم برون در تو فرش ره است

بدان امید که یکدم قدم نهی بیرون

سواد گفته جامی فسون هر درد است

ولی به چشم تو مشکل درآید این افسون



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان