گنجور

 
جامی

ز درد تا شده چشمت چو اشک ما گلگون

نشسته اند ازین درد مردمان در خون

نه درد چشم ز گردون رسید چشم تو را

مرا رسید ز درد تو ناله بر گردون

مرا تو چشمی و درد تو درد چشم من است

گرفت چشم مرا درد چو ننالم چون

ز درد اهل نظر پیش ازینت آنچه به گوش

رسیده بود بدیدی به چشم خویش اکنون

اگر تو خون نکنی کم به درد چشم ای کاش

که دمبدم نکند غمزه تو خون افزون

هزار چشم برون در تو فرش ره است

بدان امید که یکدم قدم نهی بیرون

سواد گفته جامی فسون هر درد است

ولی به چشم تو مشکل درآید این افسون

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قطران تبریزی

بتی که سجده برد پیش او مه گردون

به نیکوئی بر او نیکوان دیگر دون

بدان دو لاله مصقول دل کند مشغول

بدان دو سنبل مفتول دل کند مفتون

اگر نوان و نگونست زلف او چه عجب

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
مسعود سعد سلمان

چو اشک ابر به گل برچکیده بینم خوی

بر آن دو عارض گلگون و آن دو زلف نگون

شگفت نیست ز آتش بکاهد آب ولی

ز آتش دلم آب دو دیده گشت فزون

چرا فروخته تر باشد آتش رخ تو

[...]

امیر معزی

شدست روز همه خلق فَرّخ و میمون

به روزگار شه نیک‌بخت روزافزون

شه زمانه ملکشاه کافرید خدای

همیشه طالع او سعد و طلعتش میمون

به طلعتش همه ساله منورست زمین

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
وطواط

چو از حدیقهٔ مینای چرخ سقلاطون

نهفته گشت علامات چتر آینه گون

ز نقشهای عجیب و ز شکلهای غریب

صحیفه های فلک شد چو صحف انگلیون

جناح نسر و سلاح سماک هر دو شدند

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

زهی محل رفیعت ز حد و هم بیرون

نهاده گوشه مسند بر اوج نه گردون

امام مشرق و اقضی القضاه روی زمین

که مثل تو ننماید سپهر آینه گون

خرد نداند گفتن مناقب تو که چند

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از جمال‌الدین عبدالرزاق
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه