گنجور

شمارهٔ ۷۳۴

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

دل چشمه چشمه شد ز خدنگ تو و کنون

آید به راه دیده ز هر چشمه جوی خون

خواهم که لب به آه گشایم گهی ولی

ترسم کشد زبانه برون آتش درون

می گویم از وصال تو با خود فسانه ها

درد فراق را به همین می کنم فسون

هر لحظه دل به فن دگر می بری ز خلق

در دلبری نبوده کسی چون تو ذوفنون

دل را به جرم عشق ملامت چه فایده

کش بخت تیره گشت بدین شیوه رهنمون

هر دم مکن فسون که روزی رسی به وصل

کین آرزو ز حوصله ما بود برون

در حق جامی آنچه توان می کن از جفا

مشکل که عاشق دگر افتد چنین زبون



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن