گنجور

شمارهٔ ۶۰۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

زهی به وعده وصل تو تازه جان و جهانم

بیا که بی تو ز درد و غم فراق به جانم

غم فراق ندانم چگونه پیش تو گویم

که چون رخ تو ببینم رود ز کار زبانم

ببخش منصب فراشیم که آن سر کو را

به دیده خاک بروبم ز گریه آب فشانم

اگر ز کوی تو خاری خلد به پای سگانت

به سوزن مژه بیرون کنم به دیده نشانم

به جرم عشق تو گر می کشند گو بکشیدم

که من نهفتن این راز بیش ازین نتوانم

من آن نیم که شماری مرا ز سلک غلامان

همین بس است که داری گهی ز خیل سگانم

چو خوانم از غم تو دردناک گفته جامی

هزار سوخته دل را ز دیده خون بچکانم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط