گنجور

 
جامی

جان می دهم به باد و غمت می برم به خاک

طوبی لمن یموت و فی قلبه هواک

پاکی تو و ز پرده عزت تو را ندید

جز دیده های پاک خوشا دیده های پاک

هر شب به جست و جوی خیالت روان کنم

آب دو دیده تا سمک و ناله تا سماک

زاهد کجا و سوز دل من که او ز زرق

پشمینه چاک کرد و من از شوق سینه چاک

زد شیخ نارسیده به عشق تو طعنه ام

دیوانه را ز سرزنش کودکان چه باک

خاطر مدار رنجه به فکر عیادتم

بادا سعادت تو اگر من شوم هلاک

جامی که داد جان به غمت بهر اهل درد

بگذاشت یادگار غزل های دردناک

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وطواط

ای شمس دین و دولت ، ای صدر شرق و غرب

ای از همه خصال بدی گوهر تو پاک

احباب را ز مایدهٔ جود تو حیات

حساد را ز صاعقهٔ سهم تو هلاک

از عزم نافذ تو ربوده نفاذ باد

[...]

حکیم نزاری

بر ما گر اعتراض کند مدّعی چه باک

بر آستانِ دوست مقیمیم هم چو خاک

عین الیقین معاینه می بین و دور باش

هم چون من از وساوسِ تشبیه و اشتکاک

چنگال در مزن به گریبانِ ما گریز

[...]

قاسم انوار

رندیم و عاشقیم و جهان سوز و جامه چاک

با دولت غم تو ز فکر جهان چه باک؟

بی باک می رود دل ما در ره فنا

چون شوق غالبست، چه اندیشه از هلاک؟

جان مست حیرتست، که حسنیست دلفریب

[...]

جامی

دل خون و جان فگار و جگرریش و سینه چاک

هم خود بگوی چون نکشم آه دردناک

بیمار پرسیی بکن ای یار مهربان

کافتاده ام ز هجر تو در بستر هلاک

آلوده کرد دامنم از خون دل سرشک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه