گنجور

شمارهٔ ۵۱۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

یار قصد قتل من دارد به تیغ انقطاع

هر کس از شام اجل ترسد من از روز وداع

بر همه همسایگان حال شب من روشن است

بس که بر روزن فتد از شعله آهم شعاع

زین دو چشم خون فشان افتاد راز دل برون

آری آری کل سر جاوز الاثنین شاع

عزم میدان کن ز زلف عنبرین چوگان به دوش

کز سر خود کرده ام بهر تو گویی اختراع

بهر پیکان تو جان با دل خصومت می کند

بر سر کالا چه عیب است از خریداران نزاع

تا نماید آن دهان کشف حجاب زلف کن

جز به نور کشف نتوان یافت بر غیب اطلاع

دل به خون غلطید جامی را چو کرد آغاز آه

بود صوفی گرم از یک نغمه آمد در سماع



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان