حدیث ماه رخت شد تمام در مطلع
کشیده قصه زلفت دراز تا مقطع
به وصف روی تو یک بیت اگر به هم بندم
شود گشاده ز رحمت دری به هر مصرع
مرا بس اینکه شوم منتفع ز مشرب عشق
فقیه مدرسه و کسب علم لاینفع
مبین به چشم حقارت که پیر دهقان گفت
نرست شاخ گیاهی عبث درین مزرع
مرا ز پیش برافکن چو قصد جلوه کنی
که نیست روی تو را جز وجود من برقع
گرفت ربع و دمن سیل تا به کی گریم
علی لوامع برق من الحمی یلمع
به کنج میکده خمها زده ست صف جامی
بخواه معنی جمعیتی ازین مجمع
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این ابیات به زیباییهای محبوبش میپردازد و میگوید که وصف آن زیباییها چنان عظیم است که حتی یک بیت شعر نمیتواند حق مطلب را ادا کند. او اشاره میکند که عشق، منفعتی بیشتر از علم خشک و بیروح دارد. شاعر به نفی خود میپردازد و میگوید که برای او زیبایی محبوبش همه چیز است و وجود او به نوعی تجلی عشق است. همچنین، شاعر به شور و شوقی که در میکده وجود دارد، اشاره میکند و از جمعیت خواهان معنی بیشتری از این واژهها و عواطف در همنشینی است.
هوش مصنوعی: داستان زیبایی چهرهات بهطور کامل در آغاز شعر بیان شده است و ماجرای موهای بلندی که داری تا انتهای آن ادامه پیدا میکند.
هوش مصنوعی: اگر بخواهم حتی یک بیت شعر درباره زیبایی چهرهات بگویم، هر مصرع آن به اندازهای زیبا و پر از لطف خواهد بود که درهای رحمت را میگشاید.
هوش مصنوعی: برای من کافی است که از عشق بهرهمند شوم، حتی اگر فقیه مدرسه و علم هم به من نفعی نرساند.
هوش مصنوعی: به چشم حقارت نگاه نکن، چون پیر دهقان گفت که شاخ گیاه در این مزرعه بیهوده رشد نمیکند.
هوش مصنوعی: مرا از جلو بردار هنگامی که میخواهی خودت را نشان بدهی، چرا که جز من هیچ چیز دیگری در چهرهات وجود ندارد.
هوش مصنوعی: بارش شدید باران و سیلاب در طبیعتی که پر از زیبایی و جلوههای درخشان است، به من میگوید که تا چه زمانی باید ناراحتی و اندوه خود را بیان کنم. در این زمان، نور و درخشندگی زندگی به وضوح قابل مشاهده است.
هوش مصنوعی: در یک گوشه از میکده، نشستهاند و دور هم جمع شدهاند. از این جمع، میتوانی یک جام بخواهی که نشاندهنده حال و هوای این جمع است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بدوستی که نیاید امیدها همه راست
نه نیز هر چه بترسند از آن شود واقع
چو در میانه هر دو بلا شبی باشد
چه داند آنکه چه سازد بصبحدم صانع
به غیر سوز و گدازیم چاره نیست چو شمع
نزار و زارم و گریان ز غم میانه جمع
فراغتی ز من و حال زار من داری
مگر نمی رسدت حال زار بنده به سمع
اگرچه کرد غم هجر دوست قلع مرا
[...]
ز وصل تو نتوان شد به گفتگو خرسند
چگونه فیض توان صبر از عیان به سماع
هنر نمیخرد ایام غیر اینم نیست
کجا روم به تجارت به این کساد متاع
که این چه فعل عظیمی است کز تو شد واقع
جلال و حشت شاهی مگر شدت مانع
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.