گنجور

 
جامی
 

سپیده دم که شد از خانه عزم حمامش

هزار دلشده شد خاک ره به هر گامش

چو کند جامه ز تن جامه خانه را افروخت

فروغ صبح دگر از صفای اندامش

چو برگ گل که بود در گلاب خانه نشست

به گرم خانه عرق بر عذار گلفامش

تنش چو نقره خام و هزار مفلس عور

گرفته کیسه به کف بهر نقره خامش

مراست چشم و برد ناخنه ز چشم آرام

چه جای آن که بود زیر ناخن آرامش

نکاست استره یک مو به کام خود ز سرش

شد این ز سختدلی های سنگ ناکامش

رقیب گو مگشا زر که جامی بیدل

ز چشم اشک فشان داد سیم حمامش

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.