گنجور

شمارهٔ ۴۱۵

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

بساط زرکش شاهی چه نقش ما دارد

تن برهنه ما نقش بوریا دارد

بکش ز نطع امل پاکزین عمل عیسی

ز گرد بالش خورشید متکا دارد

به دست راحت اقبال دهر غره مشو

که زخم سیلی ادبار در قفا دارد

به سنگ سر نه و آسوده زی ز درد سری

که بهر تاج گرانسنگ پادشا دارد

حضور دل که شه از ملک و مال جست و نیافت

به کنج مصطبه بی جست و جو گدا دارد

کسی که بر محک همتش بود زر و مس

به یک عیار چه حاجت به کیمیا دارد

به پشت پا زده جامی دو کون را و هنوز

ز فقر چشم خجالت به پشت پا دارد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور