گنجور

 
جامی

به وقت گل چو بی تو آرزوی گلشنم گیرد

نرفته یک قدم خاری ز هر سو دامنم گیرد

چنان پرشعله گردد ز آتش دل خانه ام شبها

که همسایه اگر خواهد چراغ از روزنم گیرد

به دل تیرم مزن من ناشده در اشک خود غرقه

ز چاک دل مبادا شعله در پیراهنم گیرد

به سوی من ره آمد شد یاران شود بسته

ز بس کز گریه هر شب آب گرد مسکنم گیرد

ز آب چشم و دود دل ز دیدار تو محرومم

که گاه این گاه آن پیش دو چشم روشنم گیرد

عنانم بستد از کف عشق توسن زورمندی کو

که بیند ضعف و عجز من عنان توسنم گیرد

نپنداری ز بیدردی ست کم نالیدنم جامی

که اشک اندر گلو راه فغان و شیونم گیرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بابافغانی

ز راه آن حرم گردی چو در پیراهنم گیرد

روان هر ذره از بهر زیارت دامنم گیرد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه