گنجور

شمارهٔ ۴۰۴

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

هر که خواهد سوی آن شوخ ستمگر گذرد

واجب آنست که اول قدم از سر گذرد

کاش جان بگسلد از تن که مگر همره باد

گه گهی جانب آن سرو سمنبر گذرد

آه ازان شوخ که بر هر سر راهی که روم

بهر محرومی من از ره دیگر گذرد

ناگهان گر گذرش سوی من افتد روزی

تا نبینم رخ او بیش روان تر گذرد

در چمن چون به هوای قد او گریه کنم

آب چشمم همه بر سرو و صنوبر گذرد

همنشینا نفسی پیش نظر حایل شو

طاقتم نیست که آن مه ز برابر گذرد

او به کف تیغ که جامی ز سر خود بگذر

من در آن غم که مباد از سر من درگذرد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر