گنجور

 
جامی

صبح ما از تو به غم شام به ماتم گذرد

صبح و شام کسی از عشق چنین کم گذرد

نازنین طبع تو را از گله چون رنجانم

هر چه کردی بگذشت آنچه کنی هم گذرد

کیست آگاه ز حال دل در هم شدگان

جز نسیمی که بر آن طره در هم گذرد

لذت زخم خدنگ تو نداند هرگز

هر که در سینه اش اندیشه مرهم گذرد

جویها بین به رخ افتاده من گریان را

بس که از دیده به رو سیل دمادم گذرد

مکن افسانه ما گوش که این مایه غم

حیف باشد که بر آن خاطر خرم گذرد

گر بود جای گذر گرد درت جامی را

جامی آن دارد اگر از همه عالم گذرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
محتشم کاشانی

بس که روز و شبم از دل سپه غم گذرد

کاروان طرب و شادی از آن کم گذرد

لرزه‌ام بر رگ جان افتد و افتم درپات

باد اگر از سر آن طره پرخم گذرد

از خیالش خجلم بس که شب و روز مرا

[...]

میلی

گر چنین خون دل از دیده دمادم گذرد

دیده برهم خورد و کار دل از هم گذرد

کاش بسمل شده‌ام بر سر ره بگذارند

شاید امروز مرا بیند و خرم گذرد

ای دل آغاز کن افسانه ایّام وصال

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه