گنجور

شمارهٔ ۳۶۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

آن ترک شوخ بین که چه مستانه می رود

شهری اسیر کرده سوی خانه می رود

هر جانبی که جلوه کنان روی می نهد

با او هزار عاشق دیوانه می رود

جانم ز تن رمید به سودای خال او

مرغ از قفس پرید پی دانه می رود

از صبر رفته پیش غمش می کنم گله

با آشنا حکایت بیگانه می رود

حاشا که شمع چهره فروزد میان جمع

گر داند آنچه با دل پروانه می رود

زاهد به خلد مایل و عاشق به کوی دوست

بلبل به باغ و چغذ به ویرانه می رود

جامی ملول شد ز رفیقان کوی زهد

پیمان شکست و بر سر پیمانه می رود



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر