گنجور

 
جامی

هر شبی آهم حریم سدره را روشن کند

شاخ طوبی را درخت وادی ایمن کند

شد پریشان کار من از فکر آن نامهربان

مهربانی کو که اکنون فکر کار من کند

شد تنش ز آسیب تار و پود پیراهن فگار

کاش کز گلبرگ تر ترتیب پیراهن کند

دل که از غم سوخت هم در آتش غم سر نهد

گلخنی بستر هم از خاکستر گلخن کند

گر نخواهد سختی حال گرفتاران خدای

نیکوان را تن چرا از سیم و دل ز آهن کند

گر برد بویی ز ذوق خاکسارانت ملک

ز آسمان آید فرو خاک درت مسکن کند

بر رخ جامی بود بی رویت از دوزخ دری

گر ز روضه خازن اندر قبر او روزن کند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قطران تبریزی

تا همی فرمان داور خاک را ساکن کند

تا همی تقدیر یزدان چرخ را گردان کند

انوری

گنبد پیروزه گون بااختران سیم رنگ

هر شبی تا روز وصف بی نوایی من کند

روزگار بی‌نوایی وصل را هجران دهد

اتفاق تنگ دستی دوست را دشمن کند

صعب و تاریکست دوراز وصل تو شبهای من

[...]

صائب تبریزی

کی زلیخا را منور بوی پیراهن کند؟

شمع هیهات است پای خویش را روشن کند

سوختم ز افسردگیها، آتشین رویی کجاست؟

کز نگاه گرم شمع کشته را روشن کند

چشم بینا شهپر پرواز باشد روح را

[...]

جیحون یزدی

داورا من سال قحطی را بمرز اصفهان

کودکی دیدم بره کز ضعف دل شیون کند

موی رشکین روی و چرکین جسم پرچیم جان حزین

گفتی الحال این وجود اندر عدم مسکن کند

رحمتم برزحمتش آمد بمنزل بردمش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه