گنجور

شمارهٔ ۲۷۷

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

چنین کان ترک عاشق کش به حسن خویش می نازد

سزد کز غایت حشمت به حال من نپردازد

به راهش خاکم ای دیده بزن بر آتشم آبی

که ترسم توسنش را ز آتش دل نعل بگدازد

عجب تند است رخش او که گردش درنمی یابد

دلم هر چند از پی مرکب اندیشه می تازد

همه خوبان به چوگان باختن یارب چرا هرگز

نمی آید برون ماه من و چوگان نمی بازد

ز جام نیستی ریز ای اجل یک جرعه در کامم

که بیماران هجران را جز این شربت نمی سازد

ره و رفتار اگر این ست و لطف قد و بالا این

نشاید سرو را دیگر که در بستان سرافرازد

کیم من جامیا کو آشکارم پیش خود خواند

نهانی یک نظر ای کاشکی سوی من اندازد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور