گنجور

 
جامی

خنده ای زد دهنت رسته دندان بنمود

وز رگ جان گره غصه به دندان بگشود

هست گویی ز لطافت ذقنت وز خوبان

کس درین عرصه چو تو گوی لطافت نربود

جیب جانم که شد از دست غمت چاک بدوز

تاری اندر شکن زلف تو انگار نبود

همه کس کشته خود می درود بخت نگر

که دلم مهر و وفا کشت و غم و درد درود

هستم از مردمک دیده خود غرقه به خون

که چرا دوش در آغوش خیال تو غنود

رود نیلی ست روان سوی تو ای مصر جمال

چشم گریان که شد از سنگ جفای تو کبود

بس که جامی پی پابوس تو هر سوی دوید

پای او سود ولبی بر کف پای تو نسود

 
 
 
sunny dark_mode