دل ز خوبان نکشد جز سوی آن سرو بلند
وه که خون شد جگرم زین دل دشوار پسوند
رنج بی فایده چندین مکش ای خواجه حکیم
کی بود مرهم داغ تو مرا فایده مند
هر درختی که دلم در چمن عیش نشاند
تندباد غمت آمد همه از بیخ بکند
خنده غنچه بود وقت گل از گریه ابر
گریه من نگر ای غنچه سیراب و بخند
خط شبرنگ تو دودی ست کز آتش برخاست
چون پی چشم بدان خال سیه سوخت سپند
من نیم آن که کشم از خط سودای تو سر
گرچه سازند جدا چون قلمم بند ز بند
کی رسد دست به مشکین رسنت جامی را
همتش گرچه بر اوج فلک انداخت کمند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به حسرت و درد عاشقانه شاعری اشاره دارد که دلش تنها به سوی زیباییهای خاصی میتپد و در غم جدایی و دوری از معشوقش رنج میبرد. او به حکیم میگوید که نباید برای دردش مرهمی جستجو کند، زیرا هیچ علاجی نمیتواند به او کمک کند. شاعر به تصور درختان و گلها اشاره میکند که تمامی شادیهایش تحت تأثیر غم معشوق نابود شدهاند. همچنین، او به زیبایی معشوق و تاثیر آن بر احوالش اشاره میکند و از دوسو بودن عشقش و چالشهای آن سخن میگوید، به طوری که با وجود فاصلهها و مشکلات، عشقش همچنان زنده و پرشور است.
هوش مصنوعی: دل آدمی نمیتواند به سوی غیر از آن زیبای قد بلند برود و این عشق دشوار باعث شده است که جگرم خون شود.
هوش مصنوعی: ای حکیم، چرا این همه درد و رنج بیهوده را تحمل میکنی؟ کیست که بتواند دردهای تو را درمان کند و به من فایده برساند؟
هوش مصنوعی: هر درختی که من در چمن خوشحالی کاشته بودم، تندباد غم تو همه آن را از ریشه کند.
هوش مصنوعی: خنده بهارانه غنچه در زمانی که گل شکفته میشود، نشانهای از شادی است. ابرها از سر tristeza واندوه میبارند. ای غنچه، حالا که سیراب هستی، تو نیز لبخند بزن و شاد باش.
هوش مصنوعی: خط زیبای تو همچون دودی است که از آتش در حال برخاستن است. وقتی به آن خال سیاه نگاه میکنم، دل من مانند اسفند میسوزد!
هوش مصنوعی: من آن کسی نیستم که از آرزوی تو دور شوم، هرچند که مرا از تو جدا کنند، چون قلمی هستم که به بند بسته شدهام و نمیتوانم از این بند رها شوم.
هوش مصنوعی: کی میتواند به مشکین رسنت (جامی) دست یابد، هر چند که ارادهاش او را به اوج آسمان پرتاب کرده باشد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای شده چاکر آن درگه انبوه بلند
وز طمع مانده شب و روز بر آن در چو کلند
بر در میر تو، ای بیهده، بسته طمعی
از طمع صعبتر آن را که نه قید است و نه بند
شوم شاخی است طمع زی وی اندر منشین
[...]
اندرین شهر بسی ناکس برخاسته اند
همه خر طبع و همه احمق و بی دانش و دند
شمس تبریز! تو جانی و همه خلق تناند
پیش جان و تن تو صورت تنها چه تنند
برو ای زاهد مغرور و مده ما را پند
عاشقان را به خدا بخش ملامت تا چند
من دیوانه ز زنجیر نمیاندیشم
که کشیدهست مرا زلف مسلسل در بند
خسروان از پی نخجیر دوانند ولی
[...]
آن کداماند و کیاناند و کجا میباشند
کز خرد دور و برانگیخته با اوباشاند
گرچه آزرده و رنجور شود دلهاشان
از جفای دگران سینۀ کس نخراشند
برِ این کِشته گر ابلیس خورد گر آدم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.