گنجور

شمارهٔ ۱۴۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

روی خود را مگو شریک مه است

در نکویی که لاشریک له است

نارسیده به چارده سالت

رویت افزون ز ماه چارده است

ملک هستی تمام طی کردم

تا به وصلت هنوز نیمه ره است

تا تو بستی نقاب تو بر تو

بر رخم خون بسته ته به ته است

کی پذیرد ز شمع و مشعله نور

هر که را شب ز دود دل سیه است

جانب عاشقان نگه می دار

حشمت پادشاه از سپه است

خانقه میکده ست جامی را

باده کهنه پیر خانقه است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر