گنجور

 
سلطان ولد

شورش شیخ گشت از او ساکن

وان همه رنج و گفتگو ساکن

زانکه بد نوع دیگر ارشادش

بیشتر بود از همه دادش

آنچه از اولیا نبردی کس

سالها می‌رسید از او به نفس

بی لب و کام سرها گفتی

دُر جان بی‌زبان همی‌سفتی

خلق را فایده رسانیدی

گوش از آن حرف و صوت نشنیدی

سخنش از درون به دلها بود

چون ملک پاک از آب و گِل‌ها بود

در دل و سینه‌ها روان بود او

همچو حق جان هر روان بود او

مرشد پخته بود آن کامل

فعل او کامل و زبان کامل

بود در دور خویش شاه فرید

خنک آنکس که روی خوبش دید

شیخ با او چنانکه با آن شاه

شمس تبریز خاص خاص اله

خوش در آمیخت همچو شیر و شکر

کانِ هر دو ز همدگر شد زر

نظر شیخ جمله بر وی بود

غیر او نزد شیخ لاشی بود

ننشستی به هیچکس جز او

چشم را بر نداشتی زان رو

باز در منکران غریو افتاد

باز در هم شدند اهل فساد

باز آغاز کرد جوش حسد

زانکه بودند غرق نفس و جسد

گفته با هم کز آن یکی رستیم

چون نگه می‌کنیم در شستیم

اینکه آمد ز اولین بتر است

اولین نور بود این شرر است

داشت او هم بیان و هم تقریر

فضل و علم و عبارت و تحریر

پیش از ین خود نبود کان شه ما

بود از او پیشتر به علم و صفا

حیف می‌آید و غبین که چرا

جوید آن شیخِ بیش کمتر را؟

کاش کان اوّلینه بودی باز

شیخ ما را رفیق و هم دمساز

نبد از قونیه بود از تبریز

بود جان‌پرور و نبد خونریز

همه این مرد را همی‌دانیم

همه هم‌شهری‌یم و هم‌خوان‌یم

خرد در پیش ما بزرگ شده است

او همان است اگر سترگ شده است

نی ورا خط و علم و نی گفتار

بر ما خود نداشت این مقدار

عامی محض و سادۀ نادان

پیش او نیک و بَد بُده یکسان

دائماً در دکان بُدی زرکوب

همه همسایگان از او درکوب

نتواند درست فاتحه خواند

گر کند زو کسی سؤالی ماند

با چنین کس که عالم است از حق

دم‌به‌دم می‌دهد خداش سبق

با چنین کس که چشمۀ نور است

خیره بر روُش جنت و حور است

با چنین کس که اوست مظهر حق

دل پاکش شده است منظر حق

با چنین کس که اوست خود منظور

تن و جانش از آن نظر همه نور

دم عیسی روانه از دم او

نور افشانده موج از یم او

دل‌مرده ز نور او زنده

گشته زو شاه و هر کمین بنده

آن کسانی که منکران بودند

کور و کر چون که گران بودند

گفته صد چیز کان نمی‌باید

کرده صد کار کان نمی‌شاید

خاص خاص خدای را عامی

خوانده آن قوم جاهل از خامی

خوار دیده عزیز یزدان را

آب و گل گفته آن دل و جان را

از خود او را به نقص کرده نظر

جان جان را شمرده چون پیکر

دیده او را چو خویش غرقۀ شر

ملکی را نهاده نام بشر

گفته بسیار از نفاق و ز کین

بی ادب پیش و پس چنان و چنین

زابلهی گر چنین گزین سلطان

گشته سرکش چو از خدا شیطان

معدن علم را ز غایت جهل

خوانده نااهل هر خر نااهل

این ندانسته آنچنانکه پلید

که حجاب ره است گفت و شنید

گفتگو برده است از آن گفتار

نیست آگه ز بیهشی هشدار

آگهی و خودی حجاب ره است

علم دلها نهفته در وله است

هوش و گوش اندر آن طریق سد است

چون گذشتی از این دو سرا احد است

گذر از گوش سر که سِر شنوی

بهل این پای تن که راه روی

نیست قدری در آن سفر سر را

بی سر و پای جو چنان در را

کله است این نه سر! دو چشم گشا

اندر این سر سر است سر به خود آ

مغز باشد ز گردکان مقصود

پوست را از خری مکن معبود

نقش بیرون بود یقین همه پوست

در درون سیر کن ببین رخ دوست

جمع نادان که نیستشان نظری

هیچ ازین قومشان نشد خبری

بی‌خبر زین که عالم ایشانند

همچو چشمه ز عشق جوشانند

بر فلک با ملک چو خویشانند

چون مه و مهر نور افشانند

هر سحر مست عشق تا شامند

بی شب و روز باده آشامند

علمشان آید از جهان عدم

زان کتابی که خوانده بود آدم

گشت عالم تمام بر اسما

از مسما برفت در اسما

اصل هر چیز را بدیده تمام

هر یکی را نهاده زان پس نام

تو همین اسم را همی‌دانی

کی بدین اسم آن طرف رانی؟

هیچ کس ره به نام اسب بُرید؟

یا کسی بی درم متاع خرید؟

هیچ دیدی که کس ز گفتن نان؟

سیر گشته است اندر این دوران؟

علمشان را مجو ز راه زبان

بی زبان علم می‌کنند بیان

علم خلقان صدای آن علم است

پیش آن علم و حکم این خلم است

علم بر رسته آن مردان است

علم بر بسته آن سردانست

علم مردان بود چو آب روان

زندگی بخشد آن به عقل و روان

علم و حکمت ز جانشان جوشد

دلشان باده بی قدح نوشد

علم خلقان بود بیات و قدید

علم مردان بود طری و جدید

علم این خلق مکتسب آمد

علم آن قوم بی سبب آمد

آن مردان عطا بودنی کسب

رانده از جمله پیشتر بی اسب

لقمه‌ها می‌خورند بی‌لب و فم

زنده با آن دم‌اند نی از دم

نور حق‌اند در لباس بشر

زده سر از ظلام شب چو سحر

جسمشان گرچه بود همچون شب

عین شب روز شد ز جلوۀ رب

کیمیا چون رسید بر مس حس

زر صافی شد از ورودش مس

جسمها گشت از آن عطا مبدل

چشم یک‌بین شد و نشد احول

گرچه یک را بدید احول دو

چون حول رفت یک نماید رو

هر که یک دید آن یگانه بود

دایما در یکی روانه بود

در دل پاک او عدد نبود

قبلۀ او بجز احد نبود

همه میراث برده از رسل‌اند

رهبر راستین هر سبل‌اند

وارث انبیا خود ایشانند

کز ره گفت نور افشانند

علم ایشان دهد به دلها نور

قرب یابد ز گفتشان هر دور

طالبان را که پیششان آیند

به صفات خدا بیارایند

جانها را خلع بپوشانند

از شراب طهور نوشانند

راسخون در علوم مردانند

که سر از امر حق نگردانند

هر یکی حجت‌اند و برهان‌اند

تا ز جهل و خودیت بِرهانند

از خودیی که آن حجاب ره است

حال تو دم‌به‌دم از آن تبه است

هر نفس مر ترا چو دیو رجیم

می‌برد از نعیم سوی جحیم

از چنین دشمنی که بست تو را

زان بلندی فکند پست تو را

آب جان دلت که پاک بده است

پیش از آب و گلت ز عهد الست

از ستم‌های او شده است نجس

زر صافت از اوست آهن و مس

برهانندت آن گروه از او

ببرندت روان به حضرت هو

همچو خود شاه و پیشوات کنند

در جهان حبر و مقتدات کنند

نهلندت درون مجلس فسق

بنشانند خوش به مقعد صدق

بس کن و بازگرد از این گفتن

وز در مدح اولیا سفتن

شرح انکار آن مریدان کن

صفت آن فریق بی‌جان کن

که چه‌سان ترهات می‌گفتند

از غم و غصه شب نمی‌خفتند

کای عجب از چه روی مولانا

که نیامد چو او کسی دانا

روز و شب می‌کند سجود او را

بر فزونان دین فزود او را

هر چه دارد همی‌دهد با او

از زر و سیم و جامه‌های نکو

پیش از این جاش بود صف نعال

فخر کردی ز ما میان رجال

چون شود این که ما ورا اکنون؟

شیخ خوانیم یا ز شیخ افزون؟

بر چنین عار نار بگزینیم

تا که جان در تن است ننشینیم

زین نمط فحش‌های‌ زشت و درشت

گاه گفته به رُوش و گه پس پشت

جمله را رای اینچنین افتاد

که چو ز اسب مراد زین افتاد

سر ببازیم و زنده‌اش نهلیم

چون از آن جان‌فکار و خسته‌دلیم

همه گشتند جمع در جایی

که جز این نیستمان گزین رایی

که ورا از میانه برگیریم

عشق آن شاه را ز سر گیریم

همه سوگندها بخورده کزین

هر که گردد بود یقین بی‌دین

یک مریدی به رسم طنازی

شد از ایشان و کرد غمّازی

او همان لحظه نزد مولانا

آمد و گفت این حکایت را

که همه جمع قصد آن دارند

که فلان را زنند و آزارند

بعد زجرش کشند از ره کین

زیر خاکش نهان کنند و دفین

پس رسید این به شه صلاح‌الدّین

نور چشم و چراغ هر ره‌بین

خوش بخندید و گفت آن کوران

که ز گمراهی‌اند بی‌ایمان

نیستند اینقدر ز حق آگاه

که بجز ز امر او نجنبد کاه

چون کهی ز امر کبریا جنبد؟

کوه بی امر او کجا جنبد؟

چون تواند کسی مرا کشتن؟

یا به خاک و به خونم آغشتن؟

چون خدا مر مرا نگهبان است

حارس و حافظ تن و جان است

گرچه اندر جهان چنان خوارم

همچو خورشید عین انوارم

نقش جسمم اگرچه خرد بود

از دلم قطره‌ها چو بحر شود

همچو مغزم نهفته در بادام

قشر بادام شد بر ایشان دام

حق مرا از چه روی پنهان کرد؟

زانکه جان را قرین جانان کرد

چون شهم خواند اندرون سرا

کی شوم بر در سرا پیدا؟

همچو شه باشم از همه پنهان

آنکه پیداست هست او دربان

گر مرا هر کسی بدانستی

در حق من کجا توانستی

اینچنین فکرهای بد کردن

خویشتن را بدان زدن گردن

از خری می‌زنند قوم لگد

بر کسی کاوست خاص خاص احد

رحمت محضم ار نه من به نَفَس

نهلم زنده در جهان یک کس

کِردِ من کردِ کردگار بود

اینچنین کس چگونه خوار بود؟

می‌برنجند از اینکه مولانا

کرد مخصوصم از همه تنها

خود ندانسته اینکه آینه‌ام

نیست نقشی مرا معاینه‌ام

در من او روی خویش می‌بیند

خویشتن را چگونه نگزیند؟

عاشق او بر جمال خوب خود است

ببرد گر کسی گمان مبر که بد است

وحدت است این دویی نمی‌گنجد

نیست شو چون تویی نمی‌گنجد

تا خودی با تو است کی گنجی؟

تویی‌ات چون دو است کی گنجی؟

منزل آخرین بود وحدت

تا رسیدن بدان، گزین خدمت

 

 

 
sunny dark_mode