گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

با صبا گفت: «دم مزن دیگر

به رسالت قدم بزن دیگر

باز گرد از همین قدر سوی شب

که: ز نادانی تو نیست عجب

چون تویی را چه حد پایه ماست؟

خود سواد تو عکس سایه ماست

گهگهت دل که همچو رخ سیه است

روشن از عکس شمعدان مه است

شمع مه گر نکردمی روشن

کی شدی گلخن تو چون گلشن؟

روی تاریک تو چو دود تنور

در خورد راستی مقابل نور

جای تو چاه تنگ و تار بود

کنج تاریک و نفت و غار بود

هر مقامی که باز پردازم

گه گهش سایه بر سر اندازم

چون شود عکس من از او خالی

خلوت آباد خود کنی حالی

در غلط اوفتاده ای با خویش

سر و کاری نهاده‌ای با خویش

از دماغت برون کنم سودا

نگذارم که دم زنی فردا

کی چنین بودی آمر و ناهی

که مرا زیردست می خواهی؟

به درازی خود مشو مغرور

تیره تر هم نباشی از دیجور

من چنانت فرو برم به زمین

که ز من یاد ناوری پس از این

آمدم، برگ کار خویش بساز

تا قیامت ز تو نگردم باز»

خواست رخصت صبا و باز آمد

چون مشعوِذ که مهره باز آمد

خواند هرگونه ز آفتاب خبر

کرد شب را چو دود زیر و زبر

هر جوابی که روز باز نوشت

همچو آتش فتاد در انگشت

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.