گنجور

شمارهٔ ۱۴۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

لطافتی که رخت را ز جعد خم به خم است

هزار عاشق اگر باشدت هنوز کم است

به زلف عمر و به لبها حیات اهل دلی

بیا که عمر عزیز و حیات مغتنم است

دلم نیافت نشان زان دهان به ملک وجود

نهاده روی کنون در ولایت عدم است

ز صحبتم تو ملولی عظیم و من مشتاق

مراست غم که جدایم ز تو تو را چه غم است

هزار مرهم راحت اگر بود حاصل

نصیب عاشق مسکین جراحت و الم است

لبت به لطف عبارت ز عالمی دل برد

نه در عرب چو تو شیرین زبان نه در عجم است

حریم خاک درت را مقیم شد جامی

مزن به تیر جفایش که آهوی حرم است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور رومیزی