گنجور

 
اهلی شیرازی

هزار سال سفر از وجود تا عدم است

ولی چو بر سر جان پا نهیم یک قدم است

کسی که از دهنت آب زندگی ره برد

هزار بار بمیرد ز مردنش چه غم است

چو سبزه گر ههه روی زمین زبان گردد

که شرح درد دل ما دهد هنوز کم است

بشکر نعمت وصلت زبان جان باید

زبان ما نه سزاوار شکر این نعم است

کنون که درد مرا جز هلاک درمان نیست

گرم کشی نه ستم بلکه غایت کرم است

تو شاه حسنی و اهلی خراب کشتن خود

به تیغ جور اگر او را نمیکشی ستم است