گنجور

شمارهٔ ۱۱۳

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

تو حور جنتی اما ز چشم فتانت

ز بس که خاست بلا عذر خواست رضوانت

سحر به باغ گذشتی گشاد غنچه دهان

که بوسه ای برباید ز لعل خندانت

چو دست طوق تو سازم ز ضعف نشناسند

که هست بازوی من یا زه گریبانت

شد آفریده لبت زان زلال آب حیات

که بر لب آمده است از چه زنخدانت

ز شاخ وصل تو چون برخورم که آن مژه کرد

ز تیرهای بلا خاربست بستانت

مکن ز اشک نیازم به عشوه دامن ناز

که دست شعله آه من است و دامانت

حدیث عشق و غم درد جامی این همه چیست

اگر نه دفتر اعمال ماست دیوانت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور