گنجور

 
جامی
 

شد جوانی ز سالکان طریق

با یکی پیرکار دیده رفیق

پیر چون آفتاب پرمایه

وان جوان از قفاش چون سایه

می بریدند ره که ناگاهی

گشت پیدا پر آب و گل راهی

پیر مستانه می نهاد قدم

آن جوان از پی ایستاده دژم

کش مبادا شود در آن ما بین

از گل آلوده جامه یا نعلین

پیر چون آن بدید گفتا هی

خر نیی بیم آب و گل تا کی

چند داری نگاه جامه ز گل

دل نگه دار ای مغفل دل

از گل و آب جامه بتوان شست

که شود پاکتر ز بار نخست

لیک چون دل به غفلت آلاید

خونت از دیدگانت بپالاید

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

زهرا در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دو شنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۱۴ نوشته:

سلام
برنامه 403، دکتر دینانی برنامه معرفت،این حکایت را به تفضیل توضیح دادن

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

زهرا در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دو شنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۱۵ نوشته:

سلام
این حکایت در برنامه معرفت قسمت 403 به تفضیل داده شده است

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.