گنجور

 
جمال‌الدین عبدالرزاق

بی عارض گلرنگ تو ما خسته خاریم

نا خورده می وصل تو در رنج خماریم

زان زلف پژولیده و ناخفته دو چشمت

چون چشم تو و زلف تو بیخواب و قراریم

گفتی ببر از جانت اگر جوئی وصلم

تو بر سر آن باش که ما بر سر کاریم

ورخوی تو ما را نکند شاد چه باشد

هم با غم تو نیک و بد این غم بگساریم

وین باقی عمر ار نشود وصل میسر

هم با غم هجران تو خوش خوش بسر آریم

این سر که تو داری سر ما هیچ نداری

زین دست که مائیم کجا پای تو داریم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

بیا، دل و جان را به خداوند سپاریم

اندوه درم و غم دینار نداریم

جان را ز پی دین و دیانت بفروشیم

وین عمر فنا را بره غزو گزاریم

خواجوی کرمانی

ما مست می لعل روان پرور یاریم

سودا زده ی زلف پریشان نگاریم

بر لعل لبش دست نداریم ولیکن

تا سر بود از دامن او دست نداریم

گر بی بصران شیفته ی نقش و نگارند

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از خواجوی کرمانی
شاه نعمت‌الله ولی

گر عشق نبازیم در اینجا به چه کاریم

مائیم و همین کار و دگر کار نداریم

بر دیده نگاریم شب و روز خیالش

خوش نقش خیالی است که بر دیده نگاریم

در دامن او دست زدیم از سر مستی

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از شاه نعمت‌الله ولی
فصیحی هروی

ما خانه خرابان سر زلف نگاریم

کاری به خرابات و مناجات نداریم

بیدل دهلوی

برکاغذ آتش زده هر چند سواریم

فرصت شمران قدم آبله داریم

چون شمع تلاش همه زین بزم رهایی است

گل می‌دمد آن خار که از پا به در آریم

دل مغتنم فرصت اقبال حضوریست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه