بی عارض گلرنگ تو ما خسته خاریم
نا خورده می وصل تو در رنج خماریم
زان زلف پژولیده و ناخفته دو چشمت
چون چشم تو و زلف تو بیخواب و قراریم
گفتی ببر از جانت اگر جوئی وصلم
تو بر سر آن باش که ما بر سر کاریم
ورخوی تو ما را نکند شاد چه باشد
هم با غم تو نیک و بد این غم بگساریم
وین باقی عمر ار نشود وصل میسر
هم با غم هجران تو خوش خوش بسر آریم
این سر که تو داری سر ما هیچ نداری
زین دست که مائیم کجا پای تو داریم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه میپردازد. شاعر از خستگی و رنج خود در دوری از معشوق صحبت میکند و به زلف و چشمان او اشاره میکند که خواب و قرار را از او گرفتهاند. او به معشوق میگوید که اگر بخواهد میتواند جان او را بگیرد، اما او همچنان بر سر عشق خود باقی است. همچنین، شاعر میگوید که حتی در تلخی هجران هم میتوانند با یاد عشق زندگی کنند و برغمهای خود غلبه کنند. در نهایت، شاعر بر فانی بودن خود و عظمت معشوق تأکید میکند.
هوش مصنوعی: بدون زیبایی و رنگی که تو داری، ما مانند خاری خسته و بیرمق هستیم. در حالتی از درد و افسردگی به سر میبریم که به وصال تو نرسیدهایم.
هوش مصنوعی: چشمهای تو مانند زلفهای آشفتهات، ما را بیخواب و آرام کرده است.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به وصال من برسی، باید بدان که ما همیشه در حال کار و تلاش هستیم. پس اگر علاقهمندی، باید با تمام وجودت به این مسیر ادامه بدهی.
هوش مصنوعی: اگر چهرهی تو ما را شاد نکند، چه ارزشی دارد که با غم تو، خوب و بد را از هم جدا کنیم. این غم را فراموش میکنیم.
هوش مصنوعی: اگر در باقی عمرم نتوانم به وصالت برسم، باز هم با یاد تو و غم جداییات، خوش خواهیم گذراند.
هوش مصنوعی: این سرت هیچ ارزشی نسبت به ما ندارد، چون ما با وجود اینکه در حاشیه هستیم، نمیتوانیم به پای تو برسیم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بیا، دل و جان را به خداوند سپاریم
اندوه درم و غم دینار نداریم
جان را ز پی دین و دیانت بفروشیم
وین عمر فنا را بره غزو گزاریم
ما مست می لعل روان پرور یاریم
سودا زده ی زلف پریشان نگاریم
بر لعل لبش دست نداریم ولیکن
تا سر بود از دامن او دست نداریم
گر بی بصران شیفته ی نقش و نگارند
[...]
گر عشق نبازیم در اینجا به چه کاریم
مائیم و همین کار و دگر کار نداریم
بر دیده نگاریم شب و روز خیالش
خوش نقش خیالی است که بر دیده نگاریم
در دامن او دست زدیم از سر مستی
[...]
ما خانه خرابان سر زلف نگاریم
کاری به خرابات و مناجات نداریم
برکاغذ آتش زده هر چند سواریم
فرصت شمران قدم آبله داریم
چون شمع تلاش همه زین بزم رهایی است
گل میدمد آن خار که از پا به در آریم
دل مغتنم فرصت اقبال حضوریست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.