گنجور

 
جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی
 

دولت بیدار دوش کرد زعقل امتحان

گفت بگو چیست آن گوهر روشن روان

آتش همرنگ آب آلت ضرب الرقاب

آیت فصل الخطاب غایت سبق الرهان

نشتر عرق امل شعله برق اجل

دایه بیم و امید مایه سود و زیان

قاعده رسم دین قائمه عرش ملک

حامله عز و ذل فاصله جسم و جان

مشعله شبروان مشغله لاف زن

منطقه لشگری بدرقه کاروان

آهن مسمار ملک آینه روی مرگ

ناخن چنگال حرب ناصیه آسیب جان

بازوی مردان کین باروی میدان دین

زینت تخت و نگین زیور تاج کیان

لعبت هشیار دل ملت را پیشوا

هندوی بیدار خسب دولت را پاسبان

درز گشای زره رخنه گذار سپر

فتنه البرز کن آفت بر گستوان

هیبت و او همنشین نکبت و او همنفس

دولت و اوهمعنان نصرت و او توأمان

صبح ازو خنده برق ازو شعله

مرگ از و قطره قهر از و یک نشان

کفر ازو در نهیب ظلم ازودر حجیب

آفت ازو در گریز فتنه ازو درنهان

چهره اوسیم رنگ حله اوزرنگار

کسوت او آب گون قطره او بهرمان

گاه برهنه همی لرزد بر خود چوبید

گه کمر زر کند دایره گرد میان

نرم ولیکن درشت چون شکم اژدها

ساده و لیکن بنقش راست چو آب روان

در کف شه روز رزم برق بود در سحاب

در زره دشمنش صاعقه در پرنیان

عقل چو بشنید از و خنده بزد زیر لب

گفت بگویم که چیست خنجر شاه جهان

شاه فریدون نسب شیر سکندر لقب

سرور گردون نشین عادل سلطان نشان

خسرو گیتی گشای صفدر لشگر شکن

مهر درخشنده تیغ کوه ستاره سنان

تاج ملوک اردشیر اختر پیروز بخت

گوهر دریا نوال قلزم گردون توان

پادشه بحر و بر مردم چشم ملوک

واسطه عقد ملک عاقله خاندان

مهر سپهر وغا جان جهان سخا

روی ملوک زین پشت سپاه گران

حاتم اقلیم بخش آصف البرز حلم

حیدر خیبر گشای رستم گیتی ستان

آنکه بمنشور اوست مملکت آن و این

وانکه بتدبیر اوست سلطنت این و آن

آنکه گه بزم و رزم بهر ولی و عدو

دارد از کلک و تیغ رزق و اجل در بنان

آنکه بپیکان تیر چون بگشاید زشست

در دل سندان کند صورت پنج آشیان

زحمت آسیب او بر تن افراسیاب

هیبت شمشیر او در دل طمغاج خان

در خم چوگان اوست نقطه گوی زمین

بر خط فرمان اوست دایره آسمان

ابلق ایام را تا در امرش خرام

توسن افلاکرا در کف حکمش عنان

سهمش اگر دور باش در دل کوه افکند

کوه زبیم اوفتد زلزله در استخوان

عرصه ملکی که نیست در نظر عدل او

غول درو رهنماست گرگ در و سر شبان

دست و دلش ایخدا چند ببخشند چند

آن نه دلست و نه دست پس چه بود بحر و کان

ای دهش دست تو آیتی از فیض رزق

وی روش امر تو نسختی از کن فکان

بخت تو تکیه زده در حرم لایزال

قدر تو خیمه زده بر طرف لامکان

تازگی حلم تو مزمن طبع زمین

بارگی عزم تو مسرع سیر زمان

عاجز از انعام تو عالم شیب و فراز

قاصر از ادراک تو دست یقین و گمان

دهر نیارد دگر شبه تورزم آزمای

چرخ نبیند دگر مثل تو صاحبقران

دست طبیعت نزد شق دهانرا شکاف

تا که نشد رزق را دست تو اندر ضمان

از کفت آموخت بحر بخشش تالاجرم

از همه جا بیش ریخت آب بمازندران

گردون نزل ترا ماحضری ساختست

وجه جواز سنبله برگ که از کهکشان

عشق ثنایت مرا کرد امیر سخن

صیت سخایت مرا خواند برون زاصفهان

حرص همیگفت خیز راه سپرهین و هین

عقل همیگفت باش پرده مدرهان و هان

شعر همین وانگهی حضرت شاهنشهی

کس بسر آسمان بر نشد از نردبان

لطف ملک گر کند از تو قبول اینسخن

سازد از ان روح قدس مدح تو ورد زبان

آه که بازار شعر دید کسادی عظیم

جز بتو نتوان فروخت این سخنان گران

تخت بر اجرام نه رخت بر افلاک بر

لایق تخت تو نیست عرصه این خاکدان

گردن رایان ببند چون دردونان بقهر

کشور ترکان گشای چون زمی دیلمان

ملک سلیمان ستان سد سکندر گشای

تاج فریدون ربای باج ز قیصرستان