گنجور

 
جلال عضد

عشق آمد و از سینه من جوش برآورد

گرد از من دل خسته مدهوش برآورد

در گوش گرفتم که دگر مهر نورزم

عشق آمد و این پنبه ام از گوش برآورد

فریاد که آن غمزه افسونگر جادو

یک باره مرا از دل و از هوش برآورد

گشتم به یکی جرعه چنان مست که خمّار

دوشم ز خرابی به سر دوش برآورد

شد رونق بازار همه عطرفروشان

زان غالیه کز طرف بناگوش برآورد

دانی که برآورد مرا از دل و از هوش؟

آن سرو کمربند قباپوش برآورد

تا گشت نبات شکرین تو شکرریز

بگداخت ز غم قند و شکر جوش برآورد

سودای سر زلف و لب لعل تو صد شور

از حلقه رندان قدح نوش برآورد

تا گفت جلال از لب خاموش تو رمزی

غلغل ز صف مردم خاموش برآورد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فیاض لاهیجی

تا ذوق نوا بر لب من جوش برآورد

هر جا سرخاریست ز گل گوش برآورد

از ذوق بغل‌گیری آن قامت رعنا

هر مو به تنم چون مژه آغوش برآورد

آن شعله که در طور به موسی بنمودند

[...]

اسیر شهرستانی

هشیاریم از یاد تو بیهوش برآورد

بیهوشیم از خویش قدح نوش برآورد

هر جا که تماشای رخت باغ نظر شد

حیرت چقدر گل که ز آغوش برآورد

در دیده صاحبنظران موج غبار است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه