گنجور

 
جلال عضد

سوخته ای بر درت شب همه شب می گریست

ای مه نامهربان هیچ نگفتی که کیست

شمع صفت تا مرا سوز تو در سینه است

مردنم افسردگی ست سوختنم زندگیست

پرده نی هر دمم حال دگرگون کند

هر که درین پرده نیست حال چه داند که چیست

حاصلم از زندگی نیست به جز گریه هیچ

وه که بر این زندگی زار بباید گریست

باد به بوی توام زنده کند هر نفس

خود که کند باور این کآدمی از باد زیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جهان ملک خاتون

ای بت نامهربان این ستم از بهر چیست

بر دل بیچاره ای کز دل و از جان بریست

غمزده ی سوگوار شب همه شب تا به روز

بر در تو سر زند هیچ نگویی که کیست

لعل لب جان فزات آب حیاتست و بس

[...]

صفای اصفهانی

ساقی وقت مناخیز که وقت دیست

خون بعروقم فسرد وقت کرامت کیست

موسم بهمن بکاخ فصل بهار میست

هر که نشد مست می مرده مطلق ویست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه