جلال عضد » دیوان اشعار » غزلیّات » شمارهٔ ۳۹

سوخته ای بر درت شب همه شب می گریست

ای مه نامهربان هیچ نگفتی که کیست

شمع صفت تا مرا سوز تو در سینه است

مردنم افسردگی ست سوختنم زندگیست

پرده نی هر دمم حال دگرگون کند

هر که درین پرده نیست حال چه داند که چیست

حاصلم از زندگی نیست به جز گریه هیچ

وه که بر این زندگی زار بباید گریست

باد به بوی توام زنده کند هر نفس

خود که کند باور این کآدمی از باد زیست