گنجور

 
جلال عضد

دردی که مراست با که گویم

درمان دل خود از که جویم

گه فتنه خال عنبرینم

گه بسته زلف مشک بویم

عشق آمد و رفت نام و ننگم

شوق آمد و بُرد آب رویم

دل کم نکند ز عشق مویی

ور عشق کند بسان مویم

خالی نشود ز آرزو سر

ور سر برود در آرزویم

گر جان خواهی بگوی با من

تا دست ز جان خود بشویم

ور سرطلبی اشارتی کن

تا ترک سر و جهان بگویم

من ذرّه ام و تو آفتابی

شاید که نظر کنی به سویم

خاک قدم توام ولیکن

بر باد مده چو خاک کویم

آن کاو چو جلال بنده تست

من بنده کمترین اویم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
انوری

درمان دل خود از که جویم

افسانهٔ خویش با که گویم

تخمی که نروید آن چه کارم

چیزی که نیابم آن چه جویم

آورد فراق زردرویی

[...]

سعدی

گر نیست جمال و رنگ و بویم

آخر نه گیاهِ باغِ اویم؟

حکیم نزاری

ای خاک درِ تو آب رویم

بر باد مده چو خاکِ کویم

بی‌چاره بمانده‌ام کزین پس

ره نیست به عقل چاره جویم

در کوره‌ی آتشِ فراقت

[...]

امیرخسرو دهلوی

ای گریه، ترا چه شکر گویم؟

کز تست هزار آبرویم

آید همه، بوی آتش دل

هر بار که از جگر ببویم

بیگانه و آشنا به یک بار

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از امیرخسرو دهلوی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه