لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
جلال عضد

چون سرانگشت آن نگارین دید

عقل انگشت خویشتن بگزید

باد بویش به بوستان آورد

غنچه بر خویشتن پیرهن بدرید

هر شبی در هوای لعل لبش

ما و چشم و سرشک مروارید

عاشقان جان نثار او کردند

زلف هندوش یک به یک برچید

عالمی در غم لبش مردند

هیچ کس طعم آن شکر نچشید

هر کس از وی حکایتی کردند

کس به کنه کمال او نرسید

هر دلی کز کمند عشق بجَست

تار زلفش به دام عشق کشید

هر که در قید عشق شد محبوس

تا قیامت ز بند او نرهید

همچو من فتنه گشت بر رخ او

هر که آن شیوه و شمایل دید

جانش از درد رسته شد چو جلال

هر که این درد را به جان بخرید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

گاو مسکین ز کید دمنه چه دید؟

وز بد زاغ بوم را چه رسید؟

کسایی

کوی و جوی از تو کوثر و فردوس

دل و جامه ز تو سیاه و سپید

رخ تو هست مایهٔ تو، اگر

مایهٔ گازران بود خورشید

ناصرخسرو

چون همی بوده‌ها بفرساید

بودنی از چه می‌پدید آید؟

زانکه او بوده نیست و سرمدی است

کانچه بوده شود نمی‌پاید

وانچه نابوده نافزوده بود

[...]

مسعود سعد سلمان

پرده گل همه صبا بدرید

کرد چهره به شرم شرم پدید

ابر پوشید روی ماه وز برق

رایت روی ماه بدرخشید

با صیادوار دست گشاد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه