گنجور

 
سنایی

ای صفات مقدس تو صمد

وی منزه زشبه و جفت و ولد

ای برآرندهٔ مه و خورشید

نقشبند جهان بیم و امید

ای به تو زنده جان و جسم به جان

جسم و جان را زلطف‌توست‌روان

قبلهٔ روح آستانهٔ توست

دل مجروح ما خزانهٔ توست

کرم و رحمت تو بی عدد است

روح را هر نفس زتو مدد است‌

در جهان هر چه هست در کارند

آنکه مجبور و آنکه مختارند

همه گردن نهاده حکم ترا

دم که یارد زدن زچون و چرا؟‌!

این و آن عاشق جمال تواند

روز و شب طالب وصال تواند

تا در آن کارگاه کار کراست

تا در آن آستانه بار کراست

ای بسا مسجدی که راندهٔ توست

ای بسا بت ستا ‌که خواندهٔ توست

گر سیاست کنی تو مسجد کیست‌؟‌!

ورعنایت کنی تو بتکده چیست‌؟‌!

هر چه خواهی‌کنی‌که حکم تراست

زآنکه حکمت ورای چون و چراست