گنجور

 
جهان ملک خاتون

تا روی همچو ماه تو رفت از برابرم

جانا به جان تو که نه خوابست و نه خورم

نه صبر آنکه بی تو نشینم به خلوتی

نه بخت آنکه من ز وصال تو برخورم

دل را ربودی از من مسکین مبتلا

تا کی چو سرو راست نیایی تو در برم

تا کی ز ما تو سر کشی ای سرو راستی

چندت به خون دیده مهجور پرورم

راهم چو نیست بر در خلوتگه وصال

ناچار حلقه‌وار شب و روز بر درم

طومار شکل چند بپیچم به خود ز غم

وز شوق چون قلم برود دود بر سرم

بی دولت وصال تو جان را چه می‌کنم

بی دیدن جمال تو دیده کجا برم

هر شب ز روی شوق کنم بر درت گذر

وز آب دیده نیست مجالی که بگذرم

دلاّل عشق بر سر بازار وصل بود

گفتم که عشق دوست به جان و جهان خرم

 
 
 
فانوس خیال: گنجور با قلموی هوش مصنوعی
سوزنی سمرقندی

. . . ری به . . . ن خر سر خمخانه در برم

تا عاقبت کجا رسد اینکار بنگرم

آن خر سری که شعر سراید بلحن خر

پالیز شاعری را گوید . . . ر خرم

یعنی ز من بجوشد هر شاعری که هست

[...]

انوری

تا آمد از عدم به وجود اصل پیکرم

جز غم نبود بهره ز چرخ ستمگرم

خون شد دلم در آرزوی آنکه یک نفس

بی‌خار غم ز گلشن شادی گلی برم

پیموده گشت عمر به پیمانهٔ نفس

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

ای طالع نگون ز تو تا کی قفا خورم

وی چرخ واژگون ز تو تا کی جفا برم

روزی بخشم بشکنم این مهر مهر تو

وین پرده کبود تو بر یکدگر درم

از دور تو چه باک که من قطب ثابتم

[...]

مجیرالدین بیلقانی

هر شب که سر به جیب تحیر فرو برم

ستر فلک بدرم و از سدره بگذرم

اندر بها ز گوهر عالم فزون بود

هر در که من ز بحر تفکر بر آورم

عنقا شوم به مغرب عزلت که آفتاب

[...]

سید حسن غزنوی

داند جهان که قره عین پیمبرم

شایسته میوه دل زهرا و حیدرم

دریا چو ابر بار دگر آب شد ز شرم

چون گشت روشنش که چه پاکیزه گوهرم

دری پر از عجایب دریا شود به حکم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه