تا روی همچو ماه تو رفت از برابرم
جانا به جان تو که نه خوابست و نه خورم
نه صبر آنکه بی تو نشینم به خلوتی
نه بخت آنکه من ز وصال تو برخورم
دل را ربودی از من مسکین مبتلا
تا کی چو سرو راست نیایی تو در برم
تا کی ز ما تو سر کشی ای سرو راستی
چندت به خون دیده مهجور پرورم
راهم چو نیست بر در خلوتگه وصال
ناچار حلقهوار شب و روز بر درم
طومار شکل چند بپیچم به خود ز غم
وز شوق چون قلم برود دود بر سرم
بی دولت وصال تو جان را چه میکنم
بی دیدن جمال تو دیده کجا برم
هر شب ز روی شوق کنم بر درت گذر
وز آب دیده نیست مجالی که بگذرم
دلاّل عشق بر سر بازار وصل بود
گفتم که عشق دوست به جان و جهان خرم