گنجور

 
جهان ملک خاتون

تو تا کی همچو سرو از ما کشی سر

نیاری جز جفا از بهر ما بر

نمی گویم که تا چندم گذاری

من بیچاره را چون حلقه بر در

منم بر بستر هجران فتاده

تو در عیش و طرب با یار دیگر

به تاریکی زلفت درفتادم

به بویش گر توانم گشت رهبر

مگر خورشید رویت را ببینم

اگرچه نیستم جانات در خور

من بیچاره هستم در فراقت

ز چشم و دل میان آب و آذر

اگرچه نیستت با ما عنایت

ز جان گوید جهان کز عمر برخور