گنجور

 
جهان ملک خاتون

صبا برو ز بر من به سوی آن دلدار

بپرسش از من مسکین خسته دل بسیار

مپیچ در سر زلفین عنبرآسایش

نسیم آن ز سر زلف خود به باد بیار

بگو که بر من آشفته حال رحمت کن

که شد به تیغ فراق تو خاطرم افگار

ز خورد و خواب برآمد دلم به هجرانت

ترحّمی بکن آخر به دیده ی خونبار

مکن که عادت تو نیست مردم آزاری

تو نور دیده ی مایی نخواهمت آزار

تو فارغی ز من خسته ی پریشان حال

که خوش به خواب صبوحی و من ز غم بیدار

چرا به حال جهان التفات می نکنی

به حرمت هر دو جهان را به لطف دوست بدار

تو حال زار دل ما مگر نمی دانی

که شد دلم به فراق تو از جهان بیزار