گنجور

 
جهان ملک خاتون

خسته دلی بسته دل در سر زلفین یار

طاقت صبرش نماند داد ز دست اختیار

دل ستدی ای صنم قصد به جان کرده ای

گرچه نباشد مرا در غم عشق تو کار

دیده ی بی خواب من دل به سر عشق کرد

از سر نامردمی کرد به جان زینهار

گر ز منت عار هست ای بت دلخواه من

با غم عشق رخت هست مرا افتخار

گوی دل من هنوز خسته ز چوگان تست

زآنکه به میدان شوق نیست چو تو شهسوار

سرو سمن بوی من با دل مسکین چه کرد

چون بستد دل ز من داد به دست چنار

تازه دلی داشتم چون گل رخسار دوست

بین که چه پژمرده شد از غم آن روزگار

دولت وصلت به من بی سر و پا کی رسد

کار به بخت اوفتاد تا که بود بختیار

هست به سوی جهان همّت صاحبدلان

زآنکه ز نسل شهان هست جهان یادگار

 
sunny dark_mode