گنجور

 
جهان ملک خاتون

دل من در طلبکاری وصل تو به جان آمد

ز دست جورت ای دلبر جهانی در فغان آمد

ز جورت گفتم ای دل ترک مهرش کن مکش خواری

جوابم داد و گفت آری به دل گر بر توان آمد

چو چشم مست خون خوارش خطا کرد از جفا بر من

اشارت کرد بر ابرو و دردم در کمان آمد

هر آن تیری که بگشود او ز شست و غمزه و ابرو

چو دیدم ناگه از هر سو به جان ناتوان آمد

ز یادت در همه عمرم نگشتم یک زمان خالی

زمانی مهربانی کن که از غم دل به جان آمد

جهان را جز غم رویت نباشد در جهان کاری

تو گویی از برای مهر رویت در جهان آمد