گنجور

 
جهان ملک خاتون

سحرگهی که ز خواب شبانه برخیزد

هزار فتنه ز دور زمانه برخیزد

اگر تو سرو گل اندام در کنار آیی

هزار ناله ی شوق از کرانه برخیزد

کجا کرانه کند یار مهربان از من

اگر غبار وجود از کرانه برخیزد

اگر تو سرو خرامان درآیی از در ما

کدورت از دل ما بی بهانه برخیزد

به سان سرمه کنم توتیای دیده ی خویش

هرآن غبار کز آن آستانه برخیزد

به بوی دانه خال تو هر زمان صنما

کبوتر دلم از آشیانه برخیزد

بسوزد این تتق زرنگار نُه تویی

گرم ز آتش دل یک زبانه برخیزد

کسی که از دو جهان فرد نیست در غم او

گمان مبر که به محشر یگانه برخیزد

نظر به چشم وفا کن دمی به حال جهان

که از میانه فسون و فسانه برخیزد