گنجور

 
جامی

چو مست من ز خمار شبانه برخیزد

هزار فتنه و شور از زمانه برخیزد

چو تیر جور نهد بر کمان ز میدانش

هزار کشته برای نشانه برخیزد

نشان من به خیال میان او گم باد

بود خیال دویی از میانه برخیزد

ز تف خون دلم بس که نم رود بالا

گیاه محنتم از بام خانه برخیزد

بود بهانه منع نظاره برقع زلف

خوش آن زمان که ز پیش این بهانه برخیزد

اثر نماند ز من زان نشست شعله آه

ز خس چو سوخته شد کی زبانه برخیزد

گمان مبر که چو گردد وجود جامی خاک

به هیچ بادی ازین آستانه برخیزد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جهان ملک خاتون

سحرگهی که ز خواب شبانه برخیزد

هزار فتنه ز دور زمانه برخیزد

اگر تو سرو گل اندام در کنار آیی

هزار ناله ی شوق از کرانه برخیزد

کجا کرانه کند یار مهربان از من

[...]

صائب تبریزی

ازین بساط کسی شادمانه برخیزد

که از سر دو جهان عارفانه برخیزد

مدار دست ز دامان آه نیمشبی

که دل ز جای به این تازیانه برخیزد

اثر ز عاشق صادق درین جهان مطلب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه