گنجور

 
جهان ملک خاتون

منم از درد هجران چون گلی زرد

شکفته در فراقت با غم و درد

به درد روز هجرانت نگارا

جدا کردی مرا از خواب و از خورد

به غم جفتم ز درد دوری تو

چرا داری ز وصل خود مرا فرد

شدم در ششدر هجران گرفتار

از آن تا باختم با عشق او نرد

منم با درد آن عشق پری روی

همیشه با دلی گرم و دمی سرد

نه مرد عشق او بودم ولیکن

بود فرقی تمام از مرد تا مرد

جفا از سر گرفتی با من ای دوست

که گفتت کز وفا و عهد برگرد

ربود از ما قرار و صبر و آرام

چرا با ما نگارینم چنین کرد

خبر داری که در ایام هجرت

غم عشقت بر آورد از جهان گرد