گنجور

 
جهان ملک خاتون

دل دیوانه ی من در غم تو شیداییست

دیده در کوی خیال تو جهان پیماییست

دل ربودی و به جان نیز طمع می داری

راستی با تو چه گوییم که خوش یغماییست

دل من در خم گیسوت گرفتار شدست

مگرش با سر و زلف تو دگر سوداییست

لعل دلجوی تو را حلقه به گوشیست مگر

سنبل زلف تو را مشک سیه لالاییست

گر دلت آب روان جوید و جایی روشن

طرف دیده ما جوی که روشن جاییست

خلق گویند که ترک غم آن ترک بگوی

چون کنم ترک چنان ترک که بی همتاییست

گر من افتاده ی بالای تو گشتم غم نیست

هر نشیبی که تو بینی عقبش بالاییست

خون دل ریخت به نوک مژه ام ترک خطا

می کند عربده با من به جهان رسواییست

روضه ی جان جهان خاک سر کوی تو باد

ای که از کوی تو فردوس برین مأواییست

 
sunny dark_mode