گنجور

 
جهان ملک خاتون

ز کوی دوست آمد شاد بادی

ولی از ما نکرد او باز یادی

نگشتم شادمان از وصل و هردم

مرا بر دل ز غم باری نهادی

به شاگردی وصلش جان بدادم

ندیدم زین صفت من اوستادی

از ایامم چو جز غم نیست روزی

مرا خود کاشکی مادر نزادی

اگرنه همچو خاکم خوار کردی

به باد جور ما را چون بدادی

وگرنه مرغ زیرک بودی این دل

به دام عشق رویت کی فتادی

جهان را سر به سر پیمود دیده

ندیده مثل تو یک حور زادی