گنجور

 
جهان ملک خاتون

از جان وصل خویش فرستم نواله ای

بر لعل می فروش خودم کن حواله ای

زانگه که لعل دلکش تو می فروش شد

ما را بده ز لعل لب خود پیاله ای

تا خال دلفریب تو دیدم به چشم دل

دادم به خون خویش به خطت حواله ای

خوی بر رخ چو ماه تو دانی چگونه است

چون لاله ای که بر سرش افتاده ژاله ای

آن روی همچو گل بنما در میان باغ

تا بشنوی ز بلبل شوریده ناله ای

در مرغزار جنّت و در گلشن صفا

چون روی دلفریب تو نشکفت لاله ای

تا چرخ لاجورد برافراشت در جهان

از مادر زمانه نیامد سلاله ای